تبليغاتX
پاسخگو
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
Image By Allpic.ir

 


[+] نوشته شده توسط محمد در 13:37 |
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
در مورد صوفیه چه می دانیم
پرسش:
صوفيان و اهل خانقاه چه كساني هستند چه عقايدي دارند و آيا عقايد آنها مورد پذيرش است. تا چه اندازه. چگونه مي توان به گروه آنها وارد شد و مراحل آنها را طي كرد.
پاسخ:
دراويش فرقه‏هاي مختلفي دارند و نمي‏شود درباره همه آنها يكسان قضاوت كرد؛ بلي اگر منظور از درويش‏گري، صِرف ذكر گفتن و عبادت و اظهار ارادت به حضرت علي(ع) باشد وانحرافي در اعتقادات (مخصوصا توحيد و معاد) وجود نداشته باشد و از نظر عملي هم خود را سربار مردم نگردانند و پايبند به انجام واجبات و ترك محرمات باشند؛ اين نه تنها بد نيست، بلكه بسيار عالي نيز مي‏باشد.
    امام خميني(ره) نيز فرمودند: «اگر اهل حق (گروهي از دراويش) مي‏گويند علي حق است پس ما هم اهل حق هستيم»؛ ولي آنچه اهميت دارد اين است كه مسأله به اينجا ختم نمي‏شود؛ زيرا انحرافات اعتقادي فراواني در بين آنها وجود دارد. به عنوان مثال گروهي از آنها ذكر مي‏گويند؛ ولي نماز نمي‏خوانند و مي‏گويند انسان مي‏تواند به جايي برسد كه نيازي به شريعت نداشته باشد و گروهي ديگر حضرت علي(ع) را خدا مي‏دانند و گروهي هم مي‏گويندحضرت علي(ع) خدا نيست؛ ولي مخلوق هم نيست و به جاي روزه ماه رمضان فقط سه روز روزه مي‏گيرند و... كه همه اينها مخالف صريح آيات قرآن وادله معتبر شرعي است.
    علاوه اين كه ما چيزي در اسلام به عنوان درويش‏گري نداريم و نفس تفرقه انداختن بين مسلمان و درست كردن فرقه‏هاي متعدد كار صحيحي نيست.
    البته ممكن است، شخص خاصي از دراويش، هيچ يك از اشكالات ذكر شده را نداشته باشد و مقيد به اصول و فروع دين باشد كه در واقع خارج از آن مسلك خواهد بود.
در خصوص راهنمائي براي شناخت گروه صوفيه و راهكارهاي مقابله با آن ابتداءً بايد اين نكته را يادآور شوم كه براي اين كه ما يك انديشه و مكتبي را قبول و يا رد كرده و با آن مقابله كنيم ابتداءً بايد حقيقت آن انديشه و مكتب را خوب بفهميم و در مرحله بعد به نقادي عقل گذارده و اينكه آيا با ضروريات علمي و عقلي منافات دارد يا خير و در مرحله سوم شخص صاحب مكتب و دين بايد ملاحظه كند كه اين انديشه و مكتب آيا با حقايق قطعي دينش همخواني و سازگاري دارد يا خير؟
بررسي مكتب تصوف هم از اين قاعده مستثني نيست. لهذا بايد در مرحله اول تعريفي از اين مكتب ارائه كنيم. درباره طريقه تصوف كه تقريباً از قرن دوم به صورت يك مسلك معيني درآمده و تا قرن هفتم رو به تكامل بوده و قرنهاي 7 و 8 اوج اين مكتب است و از قرن نه تاكنون رو به نزول و انحطاط داشته ما اگر نگوييم كه تعريفش غيرممكن است بايد اعتراف كرد كه بسيار مشكل است. كه در روشن شدن اين مطلب كافي است كه بدانيم كه ابوالمنصور بغدادي حدود 1000 تعريف درباره تصوف جمع آوري كرده، (تاريخ تصوف، دكتر مهديزاده، ص 4) و علت اين مطلب اين است كه در تصوف در طول تاريخ دگرگوني هاي بسيار زيادي حاصل شده كه تصوف در اسلام از زهد ابتدائي شروع تا اوج عرفان كه امروزه بعضي عرفان را تكامل يافته تصوف مي دانند علاوه بر اينكه در هر دوره در تصوف فرقه هاي گوناگون كه حتي گاه در مقابل هم بودند پيدا شده اند كه همين مكاتب متعدد گاه متضاد نشان مي دهد كه تصوف واقعاً داراي چهارچوب منظم و قابل تعريف نيست و رد كردن آن بصورت مطلق و يا قبول كردنش بنحو مطلق درست نيست لهذا بايد آراء و عقايد فرقه خاصي از صوفيه را كه ما شخصاً با آن مواجه هستيم مورد شناخت قرار دهيم تا بتوانيم بصورت مستدل قبول يا رد كنيم.
ولي با تأمل و كنجكاوي در آثار و نوشته هاي صوفيه اشاره به دو نوع مطلب بر مي خوريم: 1. مطالب ساده و در خور مطالعه و احياناً سودمند كه از مذاهب و اديان و انديشه هاي مختلف چه از اسلام، مسيحيت، بودا، خسرواني، زردشت و افلاطون و ديگران گرفته اند.
2. مطالبي نادرست و نابخردانه و خرافات آشكار و مطالب ضد دين و عقل و ادعاهاي عجيب و غريب كه گاه به خواب پريشان بيشتر شباهت دارد مانند معراج نامه بايزيد بسطامي، شطحيات حلاج، دعاوي ابن عربي و كرامات شيخ احمد جامي كه بسياري از اين مفاهيم در صورتي كه به ظاهر آن اخذ كنيم با قرآن و حديث و حتي عقل در تضاد هستند.
و واضح است كه با اين چند سطر جواب نمي تواند فرقه ها و عقايد و آداب و رسوم مصوفه را بيان كرد. لهذا براي اين كه شما برادر عزيز به صورت كامل پي به حقيقت اين فرقه ببريد، به منابعي مانند تاريخ تصوف در اسلام تأليف دكتر قاسم غني؛ كتاب جلوه حق، تأليف آيت الله مكارم شيرازي و يا كتاب تلبيس ابليس عبدالرحمن جوزي و ريشه هاي عرفان در قرآن، نوشته داريوش احمدي و يا منايع ديگر مراجعه فرمائيد.
با اين حال به صورت مختصر بعضي كليات كه تقريباً مورد قبول فرق گوناگون تصوف است را ذكر مي كنيم و قضاوت را به خود شما دانشجوي عزيز وا مي گذاريم.
يكي از ويژگيهاي اين فرقه كه همه محققين به آن اعتراف كرده اند التقاطي بودن اين مكتب است. بدين معنا كه مباني خود را از اديان و مذاهب و انديشه هاي گوناگون مانند اسلام، مسيحيت، هندو، بودا، زردشت گرفته و از مزج اينها تصوف ايجاد شده كه همين التقاطي بودن باعث ايجاد تضادهاي در درون اين مكتب شده،  (جلوه حق، آيت الله مكارم شيرازي، ص 24) و اينكه بعضي دعاوي آنها با عقل و بعضي با دين و بعضي با هر دو در تضاد باشد كه به مواردي اشاره مي كنيم.
اين مخالفت با علم و دانش و اموري از علم و مدرسه و اينكه بشوي اوراق دفتر اگر در مدرس مائي چنانچه جنيد بغدادي كه از بزرگترين مشايخ تصوف است مي گويد: خواندن و نوشتن سبب پراكندگي انديشه صوفي مي شود، (آثار ادبي صوفيه، دكتر قاسم غني، ص 506) و شيخ عطار در حالات بشر حافي كه از عرفاي بزرگ است نقل مي كنند كه هفت صندوق از كتب حديث داشت كه همه را زير خاك پنهان كرد، (تذكره الاولياء، جلد 11، ص 108). و بگونه اي تعليم و تعلم بين آنها زشت بود كه بدست گرفتن قلم را ننگ مي دانستند، (نقد العلم و العلماء، ص 317).
ب: شكستن حريم احكام دين
كه در زمينه هاي گوناگون احكام صريح و قطعي اسلام را زير پا مي نهند. مانند ترك نماز، رقص و سماع، ترك ازدواج، رياضت كشيهاي سخت عزلت و گوشه نشيني، ايجاد خانقاه، خرقه پوشي، خرد كردن شخصيت خود ، در كتاب اسرار التوحيد در حالات ابو سعيد ابوالخير كه از بزرگان صوفيه است نوشته شده روزي بعد از دعوت به مهماني سماع كردند و شيخ ما را حالتي پديد آمد... مؤذن بانگ نماز ظهر گفت و شيخ همچنان در حال بود و جمع در وجد و رقص مي كردند. امام محمد قايني (ميزبان) گفت وقت نماز است شيخ گفت ما در نمازيم و همچنان در رقص بود امام ايشان را بگذاشت و در نماز شد. در رياضت كشيهاي ايشان درباره ابوبكر شبلي از بزرگان صوفيه نقل شده به اول كه به مجاهده دست بر گرفت سالهاي دراز نمك در چشم كشيدي تا در خواب نشود و گويند كه هفت من نمك در چشم كرده بود، (تذكره الاولياء، شيخ قربه الدين عطار، جلد 2، ص 164) و داستان معروف لُص (دزد) حمام _ كه غزالي از يكي از شيوخ بنام ابن كزيني نقل مي كند كه: من زماني وارد يكي از مناطق شدم و در آنجا حسن سابقه اي پيدا كردم. براي نجات از اين حسن شهرت روزي به گرمابه اي رفتم و لباس گرانبهائي را دزديده از گرمابه خارج شدم مردم دويدند مرا گرفته جامعه هاي گرانبها از من بركندند پس از اين واقعه در ميان مردم به دزد حمام مشهور شدم و به اين وسيله نفس من راحت شد!! و غزالي هم اين عمل را تأييد كرده كه باعث تعجب دانشمند بزرگ ابن جوزي شده كه مي گويد آيا هيچ راهي صحيح براي اصلاحي قلب نبود كه به اين گونه امور بپردازند و آيا رواست كه مسلمان بر خود نام دزد نهد. كه بايد گفت اين نهايت شكستن حريم احكام دين است اما از نظر دين حكم اين گروه چيست كتابهايي در اين زمينه نوشته شده و به جمع آوري رواياتي كه درباره صوفيه وارد شده پرداخته اند كه از همه مهمتر 2 كتاب است يكي كتاب حديقه الشيعه محقق اردبيلي و يكي كتاب الاثني عشريه شيخ حر عاملي كه هر 2 از دانشمندان بسيار معروف شيعه هستند. براي نمونه فقط يك حديث معتبر و صحيح كه در هر 2 كتاب ذكر شده بسنده مي كنيم.
بزنطي و اسماعيل ابن بزيع از امام رضا(ع) نقل مي كنند، قال علي ابن موسي(ع) من ذكر عنده الصوفيه و لم ينكرهم بلسانه و قلبه فليس منا و من انكرهم فكانما جاهد الكفار بين يدي رسول الله(ص)، امام رضا(ع) فرمود هر كس در نزد او از صوفيه ذكري بشود و به زبان و دل ايشان را انكار ننمايد چنين كسي از ما نيست و هر كسي صوفيه را انكار كرد مانند كسي است كه در راه خدا و در حضور رسول خدا(ص) جهاد كرده باشد، (الاثني عشريه، شيخ حر عاملي، ص 32 و حديقه الشيعه، محقق اردبيلي، ص 563).
كه به خاطر اين روايات و بعضي دعاوي بزرگان اين گروه و فتاواي خاص آنها معمولاً علماء و فقهاء شيعه با اين فرقه مخالفت كرده و به ابطال عقايد آنان پرداخته اند و در رد عقايد آنان كتاب نوشته اند.
مانند آيت الله مكارم شيرازي و آيت الله شيخ حر عاملي و محقق اردبيلي و ... كه بعضي از ادعاهاي بزرگان اين گروه را براي نمونه ذكر مي كنيم: درباره بايزد بسطامي كه در ميان صوفيه مقام فوق العاده اي دارد بطوري كه او را سلطان العارفين ملقب كرده اند نقل شده روزي مردي پيش او آمد بايزيد گفت: كجا مي روي؟ گفت به حج خانه خدا گفت چه داري گفت دويست درهم. گفت: آن را بمن بده كه صاحب عيالم و هفت بار دور يمن بگرد و باز گرد كه حج تو همين است!
و بالا تر از اين شيخ عطار نقل مي كند. كه بايزد را گفتند روز قيامت كه مي شود مردم در زير لواي محمد(ص)، جمع مي شوند گفت به خدا قسم كه لواي و پرچم من از لواي محمد بزرگتر است، (تذكره الاولياء، ج 2، ص 112). و جمله ما اعظم شأني كه فقط در حق خداوند متعال سزاوار است گفته شود هميشه ورد زبان او بوده به اين معنا كه چه مقامم بالا است و صدها نمونه از اين قبيل كفريات از اين شخص كه به عقيده خود صوفيها بعنوان بزرگترين صوفي مطرح شده داريم. لهذا برادر عزيز گرچه ممكن است بعضي گفته هاي آنها هم خوب و درست باشد ولي غالب مطالب آنها مخالف با عقل و دين و شريعت است و آگاهي پيدا كردن به همين موارد بهترين راهكار براي مقابله با آنهاست.
 انشاء الله كه در شناخت حق و ابلاغ آن و در مقابله با انديشه هاي باطل موفق باشيد.

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 12:38 |
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
درمورد صوفیه
پرسش:
فرقه تصوف چه فرقه اي است ؟ توضيح دهيد.
پاسخ:
قبل از بيان پاسخ به اين سوال توجه به اين نكته اساسي ضروري است:
    1- در هر رشته يا سلسله از عرفان اسلامي دو ملاك اصلي بايد باشد  تا صحت آن رشته يا سلسله شناخته شود: يكي تقيد به شريعت اسلام و انجام دادن مو به موي قوانين مطهر شرع دوم تقيد به داشتن اجازه راهنمايي و هدايت الهي براي پيروان و مشايخ هر سلسله تا آن كه هرشته هر سلسله به معصوم(ع) برسد يعني تقيد به همان اصل ولايت منصوص. ازاين‏رو هر فرقه‏اي كه يكي از اين دو ملاك را نداشته باشد از جرگه عرفان مورد نظر اسلام خارج است.
    2- برخي گمان مي‏كنند معرفت و عرفان اسلامي درست و ديني است، ولي تصوف و صوفي گرايي نادرست و اضافه بر اسلام است مثلاً مدعي مي‏شوند كه اصل عرفان قرآني است و در سيره معصومين(ع) وجود داشت ولي آنچه كه صوفيان انجام مي‏دهند چنين نيست.
    عرفان واژه يا اصطلاحي است كه فرايندي عمومي‏تر و طولاني‏تر را نشان مي‏دهد اما تصوف به مرحله خاصي از عرفان اشاره دارد عرفان به معناي معرفت يا حاصل كردن شناخت است كه اولين مرحله يا گام آن شناخت فقر بنده در برابر استغناي حضرت حق جل جلاله است.عبوديت نيز فقط با اين توجه و شناخت ميسر مي‏شود و آخرين اين مراحل معرفت بالله، و فنا في‏الله و بقا بالله است، (در اين باب ر.ك: ولايت نامه علامه طباطبايي، ترجمه همايون همتي، امير كبير،تهران).
     
       چون قلم در وصف اين مطلب رسيد           Eهم قلم بشكست و هم كاغذ دريد   
(مولوي)    ولي تصوف مقام «صوف» يا «صفا» است؛ يعني، صافي شدن از تعلق به ماسوي الله و رذايل نفساني صوف در اين جا در سه حرف «صبر، وفاء و فنا» تعريف شده است. پس صوفي كسي است كه مقامات عرفاني را سپري كرده و به مقام صبر، وفا و فنا راه يافته است. به هميندليل، علماء و عرفا تفاوتي صريح ميان عارف و صوفي نگذاشته‏اند، ولي در برابر عارف نمايان و صوفي نماها موضع گرفته‏اند، (جامعه‏شناسي نظري اسلام،  دكتر ح.ا. تنهايي، سخن گستر تهران، 1379 ش، صص149 و 150 و نيز نگا فصل هفتم تا دهم).
     
       صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد           Eيعني كه مكر با فلك حقه باز كرد   
    ازاين‏رو اهل عرفان، هر گاه با عنوان فرهنگي ياد شوند با عنوان «عرفا» و هرگاه با عنوان اجتماعي‏شان ياد شوند غالبا با عنوان «متصوفه» ياد مي‏شوند، (آشنايي با علوم اسلامي مرتضي مطهري، مجلد عرفان، ص186).
    بر اين اساس عرفان و تصوف حقيقي مراحل پنج گانه‏اي را پشت سر گذاشته است:
1- مرحله زمينه‏ها كه شامل آموزه‏هاي زير در دين اسلام است: الف) ترجيح آخرت بر دنيا ب) مبارزه با نفس و هواهاي نفساني ج) اخلاص و توكل، پس از رسول اكرم(ص)، حضرت علي(ع) را مي‏توان اولين كسي دانست كه در توسعه عرفان و تصوف اسلامي نقش مهمي داشته است وازاين‏رو تمامي عرفا و صوفيان حقيقي سر سلسله خود را به ايشان مي‏رسانند و خود را وامدار و شاگرد او تلقي مي‏كنند، (شرح نهج‏البلاغه ابن ابي الحديد تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دارااحياء التراث العربيبيروت چاپ دوم 1387 ق، ج اول، ص 17).
    پس از آن حضرت اهل صفه و افرادي چون ابن عباس، سلمان فارسي، ابوذر، بلال و... و پس از ايشان كساني مانند اويس قرني، حسن بصري، سعيدبن جبير و... را مي‏توان نام برد.
گفتني است كه ريشه و عامل اساسي پيدايش تصوف همان زهد و پرهيزگاري است، (جلال الدين همايي تصوف در اسلام ص 61 و 60 به نقل از عرفان نظري).
    اين گرايش و بينش مراحل جواني خود را با شخصيت‏هاي چون رابعه عدويه (متوفي 135 ق) پشت سر گذاشت و با عارفاني چون بايزيد بسطامي (فوت بين 261 و 264 ق) مرحله رشد و رواج خود را طي نمود و با صوفيان حقيقي‏اي چون ابن فارض (م 632 ق) و ابن عربي(560 ق 638 ق) مرحله نظم و كمال خود را به اتنها رساند، (در اين باب ر.ك عرفان نظري، همان، صص 123 - 183).
    توجه به دو نكته ضروري است: اول آن كه از قرن دهم به بعد، عرفان شكل ديگري پيدا مي‏كند و همه يا اغلب اقطاب صوفيه، آن برجستگي علمي و فرهنگي را كه پيشينيان داشته‏اند ندارند شايد بتوان گفت كه تصوف رسمي از اين به بعد، غرق آداب و ظواهر و احيانابدعت‏هايي چند مي‏شود، (خدمات متقابل اسلام و ايران مرتضي مطهري، صدرا، چاپ دوازدهم، 1362 ش ،صص 664 - 665).
    دوم عده‏اي كه داخل در هيچ يك از سلسله‏هاي تصوف و عرفان نيستند در عرفان نظري محي الدين‏ابن عربي متخصص مي‏شوند ؛ مثل صدرا المتألهين شيرازي (م 1050 ق) ملامحسن فيض كاشاني (م 1091ق) قاضي سعيد قمي (م 1103 ق)، (عرفان نظري،همان ص 193).
    در مقابل اين تصوف و عرفان حقيقي و راستين تصور خاصي از قرن هفتم هجري در ميان عده‏اي پديدار گشت و موجب به وجود آمدن تصوف غير حقيقي و دروغين گشت اين گروه، فرد را بر جمع برتري داده و او را از جمع جدا مي‏كردند و به خود مشغول مي‏داشتند به اوتوصيه مي‏كردند كه به اطراف خويش نگاه نكند، چون تمركزش را از انديشه درباره خدا از دست مي‏دهد اين گروه با برداشت افراطي از آيات مذمت دنيا و نيز آياتي كه در تحريض بر زهد و تقوي است، بخش عمده‏اي از فقه را - كه دانش اجتماعي زيستن اسلام است - بي‏اعتبارساختند. بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليت‏هاي اجتماعي، فاصله گرفتن از قدرت سياسي جامعه، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، كمترين آموزه‏هايي بود كه اين طيف بر آن پاي مي‏فشردند اين جريان بستر را براي پديد آمدن «تصوف دروغين» و «خانقاه سازي» و فاصلهگرفتن از مسجد فراهم ساخت، (در اين باب نگا: مقالات تاريخي، رسول جعفريان، الهادي قم، چاپ اول، زمستان 1375 ش، ج اول 7 صص -260 272، شرح بر مقاماتاربعين، سيد محمد دامادي، دانشگاه تهران چاپ دوم، بهار 1375 ش، صص 288 - 282).
    برخي از اين گروه پيامبر و مردم عصر بعثت را چنان وا نموده‏اند كه گويي پيغمبر(ص) شخص درويشي بوده است كه در خانقاهي در مكه مي‏نشستند و براي درويش‏هاي ديگر درس تصوف مي‏داده است. تصويري كه اينان از قرآن و شخصيت پيامبر(ص) و حضرت علي(ع)عرضه كرده‏اند تحريف عمدي در تعليمات اسلامي نبوده بلكه ريشه در نگرش يكسويه به دين و آموزه‏هاي آن بوده است چنين نگاهي به دين بي اعتنايي مطلق به دنيا و به فكر خود بودن را تقويت مي‏كرد و بي اعتنايي توأم با ترحم را نسبت به مردم افتاده در چاه طبيعت به دنبالمي‏آورد. {J

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 12:33 |
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
درمورد صوفیه
پرسش:
علايم صوفيان چيست؟
پاسخ:
از علايم ظاهري يك صوفي كه امروزه درويش هم گفته مي‌شود ، گذاشتن سبيل بلند و رفتن به خانقاه است. از نظر فقهاي اسلام فرقه هاي صوفيه (در كتاب در خانقاه بيدخت چه مي گذرد 84 فرقه ذكر نموده است) فرقه هاي ضاله و گمراه كننده هستند كه سعي دارند مردم را از راه اسلام حقيقي به بيراهه بكشند، چنان كه مريدان خود را از مسجد به خانقاه مي‌كشند.
مرحوم علامه حلي فرموده است:" برخي از صوفيان را در كربلا ديدم كه نماز نمي‌خوانند و مي‌گفتند: اينان واصل شده‌اند، در حالي كه اينان جاهل ترين جاهلان مي‌باشند و عقايدشان شبيه اعتقادات كفاراست[1]".
مرحوم آيت اله شعراني كه خود عارف و فيلسوف و مفسر است، در وصيت خود فرمود:" صوفيه جاهل و عوام [اندو] راه خدا را اشتباه كرده و مهم‌ترين اهداف شرع را زير پا نهاده‌اند و باعث شدند كه مردم از علوم دين نيز متنفر گردند، زيرا صوفيان يك شخص نادان و فاسقي را كه داراي رذايل اخلاقي و صفات پست مي‌باشد به عنوان مرشد خود پذيرفته و حب دنيا و سخنان باطل را ترويج مي‌كنند[2]".
آيت اله صافي گلپايگاني مي‌فرمايد:" فِرَق صوفيه با عقايدي كه دارند، در ضلالت هستند[3]".
روايات و احاديث در مردود و بي اعتبار بودن فرقة صوفيه، و برائت ساحت دين مقدس اسلام از اين‌گونه مسلك هاي خرافي و موهوم و غير متكي به دين، از حضرات معصومان عليهم السلام وارد شده است.
امام رضا عليه‌السلام فرمود:" هر كسي كه نزد او سخن از صوفيان به ميان آيد و او به زبان و به دل خويش آن‌ها را مردود نداند، از ما نيست، و هر كه آن‌ها را گمراه داند و رد كند، به منزلة كسي است كه در ركاب پيغمبر صلي اله عليه و آله جنگيده باشد[4]".
مردي به امام صادق عليه‌السلام عرض كرد: در اين ميان گروهي پديد آمده كه آن‌ها را صوفي مي نامند. نظر شما دربارة آن‌ها چيست؟ فرمود:" اينان دشمنان مايند. هر كه به آن‌ها ميل كند، از آن‌ها باشد و در (قيامت) با آن‌ها محشور گردد[5]".
محمد بن حسين گويد: در مسجد پيامبر صلي اله عليه و آله خدمت امام هادي عليه‌السلام بودم. ناگهان جمعي از صوفيان وارد مسجد شده، در گوشه‌اي دايره وار نشستند و شروع كردند" لا اله الاالله " گفتن. حضرت فرمود:" به اين ها نگاه مكنيد! اين ها گروهي فريب كار و دغل بازند، زيرا اينان در هدم مباني دين با شيطان هم پيمان مي‌باشند[6]".
[1] محمد مدني، در خانقاه بيدخت چه مي گذرد، ص23 و 25.
[2] محمد مدني، در خانقاه بيدخت چه مي گذرد، ص23 و 25.
[3] معارف دين، ج1، ص372.
[4] مصطفي حسين دشتي، معارف و معاريف، ج6، ص740، ماده: صوفيه.
[5]
[6] مصطفي حسين دشتي، معارف و معاريف، ج6، ص740، ماده: صوفيه.

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 12:26 |
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
درمورد صوفیه
پرسش:
 مراد از شيخ و قطب و مرشد، در مكتب صوفيه چيست؟

 


پاسخ:
 صوفيان براي اينكه پيروان خود را در مقابل دستورات تسليم كنند و آن دستورات براي آنها به تمام معنا لازم الاجراء باشد، مقاومت فوق العاده بزرگ با اختيارات كاملاً وسيع براي سران خود قائل مي شوند. منطق صوفيان در اين باره چنين است كه «سالك الي الله» براي اين كه از گردنه هاي خطرناك سلوك به سلامتي بگذرد و در پنجه خطرات نفساني و وساوس شيطاني گرفتار نشود و از كشمكش و اضطراب خيال آسوده باشد، بايد رهبر و راهنمايي براي خود انتخاب كند، چون اين راه خطرناك است و قطع آن جز با همراهي رهروان اين راه ممكن نيست، بايد به اجازه شيخ و قطب و مرشد باشد و اذكار و اعمالي كه بدون اجازه او باشد، چندان اثري در طي مقامات معنوي نخواهد داشت! اقطاب و شيوخ آنها هم، درست مانند طبيبي كه آمپولها و داروهاي مختلف را به كميت و كيفيت معيني در زمان خاصي تجويز مي كند، مي گويند فلان ذكر را تا چهل روز، هر روز اين مقدار بگو و بعد آن را ترك كن و فلان ذكر را… ظاهرا خودشان هم از اين تشبيه ابايي نداشته باشند و خود را اطبا روحاني مي دانند.

 

 

 


 

[+] نوشته شده توسط محمد در 12:22 |
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
در مورد صوفیه چه می دانیم
پرسش:
 آيا قطب و مرشد، نزد علماي اسلام جايگاهي دارند؟ عقيده علماء اسلام راجع به اين گروه چيست؟

 


پاسخ:
 خير ـ علماء اهل تسنن بعد از پيغمبر اسلام (ص) هيچ مرجعي جز كتاب الله و سنت (قرآن و روايات پيغمبر اكرم(ص) ) در احكام و دستورات ديني نمي شناسند، البته گاهي هم به دليل عقل و اجماع، يعني اتفاق همه برچيزي، نيز استدلال مي كنند، ولي علماي شيعه حقايق دين خود را به مقتضاي حديث ثقلين كه از احاديث متواتره است و وسيله هدايت را منحصر به كتاب الله و عترت مي كند، از اين دو منبع عظيم مي گيرند. آنها پس از پيغمبر اكرم (ص)، ولايت مطلقه را براي ائمه اهل بيت عليهم السلام قائلند و پس از غيبت امام دوازدهم «ارواحنافداه» چهار نفر را به عنوان نايب خاص مي شناسند و پس از آنها هيچ مرجع صلاحيت داري، چه در عبادات و احكام و چه در اخلاقيات و صفات معنوي و باطني، چه در اذكار و اوراد و چه در اعمال روزانه دنيا، جز فقها و دانشمنداني كه آگاهي از مكتب آنها دارند و نايبان عام آنها محسوب مي شوند و مي توانند حقايق اسلام را از منابع معتبر استنباط كنند، به رسميت نمي شناسند. آنها را مجتهد مي نامند و شرط پيروي از آنها علاوه بر اجتهاد، داشتن مقام تقوا و عدالت است. بنابراين هيچ كس نمي تواند به بهانه اينكه رجوع به علما و مجتهدين در قسمت «شريعت» است، اما طريقت مراجع ديگري دارد، كسي را به سوي خود دعوت كند، زيرا شريعت «طريقت» و «حقيقت» را، همه بايد از معصومين (عليهم السلام) دريافت دارند. بنابراين، در فرهنگ اسلام جايي براي «قطب» و «مرشد» و «پير» نيست، اگر راستي مجتهد و اهل استنباط هستند، در سلك فقها خواهند بود و اگر نيستند پيروي از آنها گناه و خطا و انحراف است.

 

 

 


 

[+] نوشته شده توسط محمد در 12:17 |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
سوال:  سلام در مورد محرم بودن یه سوال داشتم؟دست دادن جهت احوال پرسی با زن عمو یا زن دایی یا برادر شوهر چه حکمی دارد

جواب:دست دادن مرد با زن عمو یا زن دایی یا هر زن دیگری که با این مرد نامحرم است ودست دادن زن با برادر شوهر یا پسر دایی یا هر مردی با او نامحرم است که در بعضی شهر ستانها دیده شده گناه وحرام است مگر اینها در صورت امکان محرم شونند در این صورت گناه بر داشته می شود  در پایین سوالاتی امده که مانند سوال شماست انها را مطا لعه کنید                                                                                             

[+] نوشته شده توسط محمد در 20:3 |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
پرسش:
1ـ وظايف شرعي زن نسبت به شوهر و شوهر نسبت به زن خود چيست؟
پاسخ:
زندگي مشترك يك ارتباط دو سويه بين دو نفر است كه در تمامي ابعاد جسماني و رواني شريك يكديگرند. اگر چه      « وظايف » محدوده عمل آدم ها را مشخص مي كند ولي يك زندگي گوارا و دلنشين را نمي توان تنها بر حسب تذكر وظايف افراد، شكل داد. وظايف براي پيشگيري از تخطي افراد است نه شكل دهنده يك زندگي زيبا و دلچسب. يك زندگي مشترك مناسب، مهر و ارادت دارد، ايثار و گذشت دارد، احترام به احساس و خواهش همراه دارد، خوشرويي و خوشگويي مي خواهد، آغوش و نوازش و شور و مهر و عشق دارد. گذشتن از خواسته هاي خود در مسير رضايت و رفاه و راحتي شريك زندگي خود دارد و ... خيلي خوبي هاي ديگر.
 لذا نمي شود به زن و مرد گفت: نوازش كن چون موظف به اين كار هستي، بلكه بايد گفت اساس زندگي مشترك «مودت» و «رحمت» است، سعي كن كه به چنين قدرت و عظمتي نايل شوي. اما جهت آگاهي و اطلاع شما پرسشگر عزيز عرض مي شود كه:
 « علاوه بر قراردادهايي كه ضمن عقد دائم بين زوجين به عنوان شروط مهر و عقد ذكر مي گردد همچون مقدار مهريه و امثال اينها، بر مرد پرداخت نفقه زن واجب است و نفقه شامل خوراك، پوشاك، منزل و مأوي و همچون اينهاست و زن مكلف است به تمكين كه عبارت است از اجازه تمتع مرد از زن و رعايت شئون لازم آن همچون پرهيز نكردن از مرد، مخالفت نكردن با دستوراتي كه حق تمتع مرد را از بين مي برد و ...
 زن نسبت به انجام امورات منزل نظير شست و شو، پخت و پز، نگهداري بچه، هيچ گونه وظيفه و دين شرعي ندارد و مجاز است براي انجام امورات فوق از مرد طلب دستمزد كند»
 اما همانطور كه پيشتر ذكر شد زندگي بر اساس ميل و آمادگي و طراوت زوجين است نه محدوده وظايف، سعي كنيد به جاي به رخ كشيدن وظايف همديگر، به بطن و متن زندگي مشترك كه همانا همدلي و همراهي و لطف و محبت است دست پيدا كنيد.

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 19:43 |
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
پرسش:
در اسلام ارتباط دختر و پسر چگونه و در چه حدي بايد باشد تا از نظر شرعي اشكال نداشته باشد؟
پاسخ:
اگر رابطه دختر و پسر به صورت سخن گفتن باشد، اشكال ندارد، مگر آن كه از روي لذت و شهوت باشد. از‌آن جا كه به طور طبيعي سخن گفتن دختر و پسر جوان به واسطه قوي بودن غريزه شهواني، در معرض شهوت و تهريك شهواني قرار دارد ، بايد سعي شود حتي المقدور جز در موارد ضروري از اين كار دوري شود.
هر گونه ارتباط و تماس بدني دختر و پسر از نظر شرعي حرام است.
نگاه مرد به بدن زن (چه با قصد لذت يا بدون آن ) اشكال دارد و حرام است؛ هم چنين نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم، ولي نگاه كردن به صورت و دست‌هاي زن نامحرم تا مچ، اگر به قصد لذت نباشد و مايه فساد و گناه نگردد، هم چنين نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم(به آن مقداري كه معمولاً نمي‌پوشانند) مانند سر و صورت و گردن و مقداري از پا و دست اشكال ندارد.(1)
بنابر اين رابطه دختر و پسر به انحاي مختلف اگر مفسده‏اي نداشته باشد و خوف وقوع در حرام نباشد و از روي شهوت صورت نگيرد، اشكالي ندارد، ولي خلوت كردن دختر و پسر نامحرم اعم از فاميل و غير فاميل در اتاق يا خانه دربسته كه محل رفت و آمد ديگران نباشد، حرام است. چه به عبادت يا به بحث و جدل اشتغال داشته باشند، زيرا غريزه جنسي و وسوسه شيطاني ممكن است هر لحظه انسان را از مسير خارج بكند.
براي تنبيه و بيداري به چند حديث اكتفا مي‏كنيم:
اميرالمؤمنين(ع) فرمود: "الشهوات سموم قاتلات؛(2)۰( شهوت‏ها و خواهش‏هاي نفساني زهرهاي كشنده‏اند)" و نيز فرمود: "طهروا انفسكم من دنس الشهوات تدركو رفيع الدرجات( نفس خود را از پليدي شهوت راني پاك سازيد تا به درجه‏هاي بلند آخرت دست يابيد").(3)
قال رسول اللَّه(ص): "جاهدوا انفسكم علي شهواتكم تحلّ قلوبكم الحكمة؛(4)( با شهوت تان مبارزه كنيد تا حكمت در دل‏هاي شما وارد گردد".)
يكي از نصيحت‏هاي ابليس به حضرت موسي(ع) اين بود: "لا تخل بامرأة ولا تخل بك فانه لا يخلو رجل بامرأة و لا تخلو به الا كنت صاحبه دون اصحابي؛(5) هيچ وقت با زني خلوت نكن و (نگذار) زني با تو خلوت كند، زيرا هر گاه مردي با زني خلوت مي‏كند، من در كنار آن دو هستم (و آنان را وسوسه مي‏كنم".
در روايات ديگر به اين تعبيرها آمده كه: خلوت كردن با زنان قلب را فاسد مي‏كند.(6) علاقه به زنان از فتنه‏ها و شمشير شيطان است.(7) زياد صحبت كردن با زنان قلب را مي‏ميراند.(8)
پي نوشت:
1 - ناصر مكارم، مجموعه استفتائات جديد، ص 227 مسئله 805؛ فاضل لنكراني، جامع المسائل، ص 482، مسئله 1715.
2 -  غررالحكم، ج 1، ص 30.
3 - همان، ج 2، ص 472.
4 -  مجموعه ورام، ج 2، ص 122.
5 -  بحارالانوار، ج 69، ص 197.
6 -  بحارالانوار، ج 1، ص 203.
7 -  همان، ج 2، ص 107.
8 -  همان، ص 128.

[+] نوشته شده توسط محمد در 19:38 |
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
[+] نوشته شده توسط محمد در 23:47 |
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
پرسش:
‌رجعت را توضيح دهيد.

پاسخ:
"‌رجعت" از عقايد معروف شيعه است و تفسيرش در يك عبارت كوتاه چنين است: بعد از ظهور‌حضرت مهدي(‌عج) و در آستانه رستاخير، گروهي از مؤمنان خالص و كفار و طاغيان بسيار شرور به اين جهان‌بازمي‌گردند. گروه اوّل مدارجي از كمال را طي مي‌كنند و گروه دوم كيفرهاي شديدي مي‌بينند. مرحوم سيد‌مرتضي از علماي شيعه مي‌فرمايد:
‌خداوند متعال بعد از ظهور حضرت مهدي (‌عج) گروهي از كساني را كه قبلاً از دنيا رفته‌اند، به اين جهان‌بازمي‌گرداند، تا در ثواب و افتخارات ياري او و مشاهده حكومت حق بر سراسر جهان شركت جويند. نيز‌گروهي از دشمنان سرسخت را بازمي‌گرداند تا از آن‌ها انتقام گيرد.
‌بعد مي‌فرمايد: دليل بر اثبات اين عقيده اجماع اماميه است، زيرا احدي از آن‌ها با اين عقيده مخالفت‌نكرده است.[1]
‌البته از كلمات بعضي از قدماي علماي شيعه و هم چنين از سخنان مرحوم طبرسي در مجمع البيان‌برمي‌آيد كه اقليت بسيار كوچكي از شيعه با اين عقيده مخالف بودند و رجعت را به معني بازگشت دولت و‌حكومت اهل بيت(ع) تفسير مي‌كردند، نه بازگشت اشخاص و زنده شدن مردگان، ولي مخالفت آن‌ها طوري‌است كه لطمه‌اي به اجماع نمي‌زند.[2]
‌بدون ترديد احياي گروهي از مردگان در اين دنيا محال نيست، همانگونه كه احياي جميع انسان‌ها در‌قيامت كاملاً ممكن است، عقل چنين امري را محال نمي‌بيند و قدرت خدا آنچنان وسيع و گسترده است كه ‌همه اين امور در برابر آن سهل و آسان است در قرآن مجيد، وقوع رجعت اجمالاً در پنج مورد از امت‌هاي پيشين‌آمده است از جمله اين آيات، 1 ـ آيه 243 سوره بقره است كه در آن سخن از جمعيتي است كه از ترس مرگ از‌خانه‌هاي خود بيرون رفتند خداوند فرمان مرگ به آن‌ها داد و سپس آن‌ها را زنده كرد. "‌فقال لهم الله موتوا ثم‌احياهم"[3] 2 ـ و نيز به آيه 261 سوره بقره استدلال شده كه در آن سخن از پيامبري است كه از كنار يك آبادي عبور‌كرد در حالي كه ديوارهاي آن فرو ريخته بود و اجساد و استخوان‌هاي اهل آن در هر سو پراكنده شده بود و از‌خود پرسيد چگونه خداوند اينها را پس از مرگ زنده مي‌كند، امّا خدا او را يكصد سال ميراند و سپس زنده كرد و‌به او گفت چقدر درنگ كردي؟ عرض كرد يكروز يا قسمتي از آن، فرمود نه بلكه يكصد سال بر تو گذشت. اين‌پيامبر عُزير باشد يا پيامبر ديگري تفاوت نمي‌كند، مهم صراحت قرآن در زندگي پس از مرگ در همين دنيا است(‌فاماته الله مأهْْ عام ثم بعثه".1[4]
3 ـ در آيه 55 و 56 سوره بقره درباره بني‌اسرائيل مي‌خوانيم كه گروهي از آن‌ها بعد از تقاضاي مشاهده‌خداوند گرفتار صاعقه مرگباري شدند و مردند، سپس خداوند آن‌ها را به زندگي برگرداند تا شكر نعمت او را به‌جا آورند، "‌ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون"
4 ـ در آيه 110 سوره مائده ضمن برشمردن معجزات حضرت عيسي(ع) مي‌خوانيم: ‌و اذا تخرج الموتي باذني:"‌تو مردگان را با فرمان من زنده مي‌كردي". اين تعبير نشان مي‌دهد كه مسيح(ع) از اين معجزه خود (‌احياي‌موتي) استفاده كرد، بلكه تعبير  فعل مضارع (‌تخرج) دليل بر تكرار آن است و اين خود يكنوع رجعت براي‌بعضي محسوب مي‌شود.
5 ـ در سوره بقره آيه 3  در مورد كشته‌اي كه در بني‌اسرائيل براي پيدا كردن قاتلش نزاع و جدال برخاسته‌بود، مي‌فرمايد: "‌دستور داده شد گاوي را با ويژگيهايي سر ببرند و بخشي از آن را بر بدن مرده زنند تا به حيات‌بازگردد (‌و قاتل خود را معرفي كند و نزاع خاتمه يابد) "‌فقلنا اضربوه ببعضها كذلك يحيي الله الموتي و يريكم آياته لعلكم‌تعقلون".[5]
‌مرحوم علامه مجلسي مي‌فرمايد: بيش از دويست حديث داريم كه چهل و چند نفر از راويان ثقات و
‌علماي بزرگوار در بيش از پنجاه كتاب آورده‌اند و اين روايات وقوع رجعت را تأييد مي‌كنند.[6]
‌امام صادق(ع) در حديثي مي‌فرمايد: ‌ان الرجعهْْ ليست بعامهْْ ‌، و هي خاصهْْ ‌، لا يرجع الا من محض الايمان محضاً، او محض‌الشرك محضاً ‌ر جعت عمومي نيست بلكه جنبه خصوصي دارد، تنها گروهي بازگشت مي‌كنند كه ايمان خالص يا‌شرك خالص دارند".2[7]
‌رجعت از معتقدات شيعه است و رايحه قيامت از آن استشمام مي‌شود و با شواهد قرآن كه ذكر شد تحقق‌آن مشكل نيست و مهدي موعود(‌عج) انتقام خون‌هاي به ناحق ريخته را از اشقيا و دشمنان ائمه خواهد گرفت.
([1])‌تفسير نمونه، ج 15، ص 555.
([2])‌همان، ص 556.
([3])‌تفسير نمونه، ج 15، ص 556.
([4])‌تفسير نمونه، ج 15، ص 556.
([5])‌تفسير نمونه، ج 15، ص 557.
([6])‌علامه محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 53، ص 122.
([7])‌همان، ص 39.

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:9 |
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
پرسش:
آيا رجعت از امام حسين (ع) شروع و به امام حسن عسكري (ع) ختم مي شود يا غير اين است؟
پاسخ:
1- رجعت به معني عودت، بازگشت است. در اينجا به معني بازگشت به سوي دنيا مي‏باشد و در اصطلاح معني رجعت از نظر علما و دانشمندان شيعه چنين است كه مي‏گويند، پيش از قيام قيامت در ادامه حكومت حضرت مهدي (ع) به ترتيب، دوران رجعت هر يك از ائمه هدا (ع) فرا رسد و جمعي از نيكان بسيار نيك از هر دوران و هم‏چنين بدكاران بسيار بد از هر زمان به دنيا بازگردند. نيكان براي ديدن دولت كريمه اهل‏بيت و رسيدن به آرزوي حكومت عدل و داد و بدكاران از براي عقوبت و عذاب دنيا كه سزاي اعمال خود را در اين دنيا نديده‏اند
2 - مسأله رجعت امري حتمي است و به وقوع خواهد پيوست و در اين باره اسناد و مدارك قرآني و بيان مفسران كه آيات بسياري را درباره رجعت در مقام تأويل بيان كرده‏اند و هم‏چنين احاديث بسياري قريب به دويست روايت به طور تواتر در اين مورد موجود است به چند مورد از آيات روايات مربوط به رجعت اشاره مي‏شود.
 الف) يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ روزي كه مبعوث گردانيم از هر امتي فوجي از آنها كه تكذيب مي‏كنند به آيات ما پس ايشان بازداشته خواهند شد،(1). در بعضي از تفاسير مثل تفسير علي بن ابراهيم آمده است. مظور از "آيات" در آيه شريفه اميرالمؤمنين و ائمه (ع) است،(2).
  ب) قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ. در آن حال كافران گويند پروردگارا تو دو بار ما را بميراندي و دو بار زنده كردي.،(3). اين آيه درباره اهل كفر در رستاخيز است و بيان قول ايشان مي‏باشد. علي بن ابراهيم از امام صادق و امام باقر (ع) روايت كرده است كه فرمودند، اين آيه در رجعت است و مخصوص طايفه‏اي است كه پس از مردن، زنده مي‏شوند و بازگشت مي‏كنند آنگاه مي‏ميرند و در قيامت زنده مي‏شوند،(4) و آيات 243 از سوره بقره و آيه 39 از سوره يونس و... به همين موضوع (رجعت) دلالت دارد.
  و اما احاديث:
 الف) امام صادق (ع) مي‏فرمايد: ان الرجعة ليست بعامة و هي خاصة لايرجع الا من محض الايمان محضاً او محض الشرك محضاً رجعت همگاني نيست بلكه خاص است و فقط كساني به دنيا باز مي‏گردند كه مؤمن خالص يا مشرك محض باشند،(5).
ب) در رجعت اولين كسي كه زمين بر او شكافته مي‏شود، امام حسين (ع) مي‏باشد. امام صادق (ع) مي‏فرمايد: اول من تنشق الارض عنه و يرجع الي الدنيا الحسين بن علي (ع) نخستين كسي كه قبر به روي او شكافته مي‏شود و به دنيا برمي‏گردد حسين بن علي (ع) است. و همچنين در  آمده است كه امام باقر (ع) به بكيربن اعين فرمود: رسول خدا و علي رجعت خواهند كرد،(6).
  ج) از حضرت رضا (ع) نقل شده است: مأمون به امام رضا عرض كرد: اي ابالحسن نظر شما درباره رجعت چيست. حضرت فرمود: حقيقت دارد. در ميان امت‏هاي پيشين نيز وجود داشته است و قرآن از آن سخن به ميان آورده و رسول خدا (ص) فرموده است هر چه در امت‏هاي گذشته بوده در ميان ن امت نيز عيناً و مو به مو پيش خواهد آمد،(7).
  3- و اين كه در روايت وارد شده است كه از عمر دنيا فقط يك روز باقي مانده باشد خداي تعالي آن روز را طولاني مي‏كند تا حضرت حجت (عج) ظهور كند: اولاً، اين روز از روزهاي دنيا است، چون كه ظهور آن حضرت و دولت كريمه اهل‏بيت (ع) قبل از قيام قيامت است.ثانياً، منظور معصوم (ع) از اين سخن اين است كه ظهور حتمي و قطعي است و در مقام تأكيد به امر ظهور اين مطلب را فرموده است، بدين معنا كه امام ظهور خواهند كرد و جاي انكاري نيست، اگر از عمر دنيا يك روز مانده باشد. بنابراين مقصود روايت اين است كه ظهور امام (عج) در روز آخر دنيا اتفاق مي‏افتد، بلكه صرفاً در مقام بيان حتميت ظهور آقا مي‏باشد والا بنا بر روايات رجعت و روايات پيرامون وقايع بعد از ظهور امام زمان (عج) بي‏شك دوران ظهور و بعد از آن طولاني خواهد بود
خلاصه سخن:
 1- رجعت از مسلمات مذهب شيعه مي‏باشد و پيرامون آن دلايل متعددي وجود دارد.
 2- رجعت يعني، بعضي از انسان‏هايي كه قبل از ظهور امام (عج) از دنيا رفته‏اند به زندگي دنيوي باز مي‏گردند، يكي از گروه‏هايي كه رجعت مي‏كنند، ائمه (ع) مي‏باشند.
  براي مطالعه بيشتر ر. ك: 1- رجعت از نظر شيعه، نجم‏الدين طبسي 2- رجعت، محمد باقر بهبودي
  براي آگاهي بيشتر ر. ك: 1- رجعت از نظر شيعه نجم الدين طبسي 2- رجعت محمد خادمي شيرازي 3- رجعت علامه محمد باقر مجلسي.
   اصل رجعت ائمه اطهار (ع) از مسلمات است اما آيا همه آن بزرگواران مي‏آيند يا منحصر است به حضرت امير و سيدالشهدا (ع) اختلافي است.
  براي آگاهي بيشتر ر. ك: 1- رجعت از نظر شيعه، نجم الدين طبسي 2- رجعت، خادمي شيرازي 3- رجعت، علامه مجلسي 4- شيعه و رجعت، سيد محمد ميرشاه ولد
 
 
  
   منابع و مآخذ:
     (1) (نمل، آيه 83)
    (2) (تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 69، نقل از تفسير علي بن ابراهيم)
    (3) (غافر، آيه 11)
    (4) (تفسير لاهيجي، ج 3، ص 900)
    (5) (ميزان‏الحكمه، ج 4، ص 1984، ح 6941)
   (6) (ميزان‏الحكمه، ج 4، ص 1982، ح 6932 و 6933- سفينةالبحار، ج 3، ص 315)
   (7) (ميزان‏الحكمه، ج 4، ح 6927، ص 1980)

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:1 |
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
[+] نوشته شده توسط محمد در 14:25 |
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
پرسش:
چرا بايد خدا را شناخت؟
پاسخ:
براي تبيين لزوم شناخت خدا دوگونه دليل مي‌توان ارائه داد: دلايل نظري و عملي.
دلايل نظري لزوم شناخت خدا : دست كم دو عامل دروني انسان را به سوي شناخت خدا و معرفت به او سوق مي دهد.
1 - عامل عقلاني: انسان در مسايل گوناگون به فكر خود متوسل مي‌شود.پيرامون موضوعي، از ابعاد گوناگون مي‌انديشد. وجود اين استعداد تحليلي و منطق عقلاني، مي‌طلبد درباره خدا نيز بر اساس عقل و منطق بينديشد.
انسان بر آن است به نيروي عقل و منطق خود، علت اصلي وجود جهان شگفت را دريابد و خدايي را كه آفريننده هستي و سازنده جهان است را  بشناسد.(1)
"متكلمان و انديشمندان اسلامي، از دير زمان براي اثبات لزوم گام نهادن در طريق خداشناسي بردو اصل تكيه كرده‌اند:
أ ) دفع ضرر محتمل: هر خردمندي اين احتمال را ميِ‌پذيرد كه در صورت عدم پيروي از دين دچار كيفر و عذاب مي‌شود. از آن جا كه عقل جلوگيري از زيان ناشي از كيفر حتي احتمالي را لازم مي‌شمارد، واجب است آدمي در مورد وجود خدا و اوصاف او جست و جو كند تا در صورتي كه واقعاً خدايي وجود داشته و دعوت پيامبران راست باشد، بتواند با پيروي از آنان،‌خويش را از عذاب الهي برهاند.
ب‌) وجوب شكر منعم: شكي نيست نعمت‌هاي فراواني كه از آن بهره‌منديم، از سوي منعمي يه ما اعطا شده است و از سوي ديگر عقل، سپاسگذاري از بخشنده نعمت را لازم مي‌شمارد. از آن جا كه سپاسگذاري از يك موجود بدون شناخت او ممكن نيست، عقل حكم مي‌كند بايد در مسير شناخت نعمت دهنده حقيقي (خداوند) گام بردارد."(2)
2 - عامل رواني:  آدمي به گونه اي آفريده شده كه به طور طبيعي به وجود خدا توجه دارد. احساس وجود آفريننده جهان انسان را براي جستجوي خالق و شناخت اوصاف او سوق مي‌دهد. از سوي ديگر، انسان موجودي است كه از دو حقيقت تركيب يافته است: روح و جسم.انسان به واسطه جنبه جسمي به ماديات گرايش دارد و به دنبال آن مي‌رود، ولي جنبه روحي را، گرايش به ماديات نمي‌تواند اقناع كند.
سِرّ اين كه هر چه انسان هر گونه لوازم مادي را براي خويش آماده مي‌سازد، باز عطش افزون طلبي در او تسكين نمي‌يابد، به همين دليل است.(3 ) روح مجرد و غيرمادي انسان تنها با شناخت خداوند كه مجرد مطلق است و گرايش و ارتباط با او آرامش مي‌يابد.
به ديگر بيان: جهان منهاي خدا، كالبدي است بي روح و بي‌شعور و بي‌هدف.
كساني كه خدا را نمي‌شناسند وجهان بيني مادي دارند، هستي را پوچ، بي معني و فاقد هدف مي‌پندارند، در نتيجه مي‌گويند. انسان و زندگي او و همه عملكردهايش فاقد مفهوم و بي‌معني و بي‌هدف است.
لزوم شناخت خدا از بُعد عملي
شناخت خدا براي شناخت راه صحيح زندگي، ضروري است، زيرا شناخت خدا و ايمان و ارتباط با او، تمامي زندگي انسان را تحت تأثير قرار مي‌دهد و راه مشخصي را پيش پاي او مي‌گذارد. نيز آثار فردي و اجتماعي بزرگي را در زندگي به وجود مي‌آورد.
برخي آثار شناخت و اعتقاد به خدا عبارتند از:
1 -  شناخت خود:
 انسان اگر خدا را بشناسد، خود را نيز خواهد شناخت. در واقع خودشناسي واقعي آن است كه بداند: از كجا آمده، براي چه آمده، به كجا و به سوي چه كسي خواهد رفت. زماني به پاسخ اين سؤالات دست خواهد يافت كه خدا يعني مبدأ آفرينش و آن را كه بازگشت همه به سوي او است، شناخته باشد.
2 - رهايي از احساس پوچي و پوچي گرايي :
آنان كه معتقد به خدا هستند، چون خداوند را "حكيم" مي‌دانند، نه تنها زندگي را هدفتمند و آفرينش را براي رسيدن به هدفي مشخص مي دانند، بلكه معتقدند آفرينش هرچيز  در ارتباط با نظام هستي هدفمند است.
كساني كه به دليل فقدان شناخت خدا، از  او دور شده‌اند، به جاي آن كه "هدف زندگي" را كشف كنند و فلسفه حيات را بيابند، ناگزيرند هدفي براي آن "جَعْل" كنند، روشن است چنين هدفي نمي‌تواند واقعي باشد وريشه در نظام هستي داشته باشد.
3 - آرامش روحي:
 كسي كه خدا را به عنوان مبدأ هستي نمي‌شناسد، معاد را نيز باور ندارد. نتيجه طبيعي اين بينش آن است كه از يك سو نگران از دست دادن چيز‌هايي است كه دارد؛ از ديگر سو،  در حسرت چيزهايي است كه ندارد. به ديگر سخن از يك طرف تمام آرزوها و آرمان آدمي را در دنيا ميداند و از طرف ديگر،  دنيا را امري پايان پذير و موقت ‌مي‌شناسد.
از اين رو گفته اند "هيچ شرنگي تلخ‌تر از تفكر مادي و خدا ناباوري در كام انسان ريخته نشده است".
هم چنين زندگي براي او بي معنا خواهد بود. با خود مي‌گويد: يعني چه كه انسان به دنيا آيد و بميرد و نابود شود! در ضمن آينده براي او مبهم و تاريك است و دين موجب ترس و وحشت در وجود آدمي مي‌شود.
اما كسي كه خدا را مي‌شناسد و ايمان به مبدأ و معاد دارد،
اوّلاً : چون خدا خواسته فطرت او است و در عمق دل و جانش نهفته است، از طريق ارتباط روحي با او به آرامش عميق توأم با رضايت و خشنودي نايل مي‌گردد.
ثانياً دنيا معبود او نيست و تمام اميدو آرزويش در آن قرار داده نشده تا براي از دست رفتن آن در اضطراب و تشويش باشد. او با توكل به خدا و دل بستن به عنايان و تقديراتش، آرامش روحي مي‌يابد. ميزان آرامش روحي افراد معتقد به متناسب با ميزان شناخت و معرفت وايمان و پيوند قلبي‌اش با  خدا است. اگر مي‌بينيم بسياري از خداپرستان فاقد آرامش روحي هستند، به دليل ضعف معرفت و كم سو بودن چرا ايمان و توكل آن‌ها است.
3 - شكوفايي احساس تعهد و مسئوليت:
كسي كه باورش به خدا ريشه در معرفت و شناخت دارد، مي‌داند كه همه كارهاي ريز و درشتش در محضر و منظر خدا و تحت نظارت او است.
هر قصد و نيتي كه در دارد و هر نيكي و بدي كه انجام مي‌دهد، در دفتر هستي ثبت مي‌شود و بابت همه آن‌ها بايد در پيشگاه خدا حساب پس دهد. بديهي است كه چنين شناخت و برداشتي، احساس مسئوليت را به طرز عميقي در وجودش بر مي‌انگيزاند.
هر چه شناخت و ايمان و پيوند قلبي با خدا افزون‌تر باشد، احساس تعهد و مسئوليت وي در قبال نفس خويش و جامعه انساني به عنوان "فعل و خلق خدا" و آيت و اثر تجلِّي نور معبودش بيشتر مي‌شود.
4 - پرورش و فعليت يافتن عواطف انساني:
بحران عاطفي موجود در غرب كه يكي از نويسندگان (4) آمريكايي آن را "طاعون رو به گسترش" مي نامد، ثمره عدم شناخت خدا و دوري از او و معنويت است.
روابط سرد و بي‌روح و ماشيني كه باعث شده نه دلي در محبت دوستي بتپد و نه كسي است كه پاسخگوي محبت‌هاي او باشد. هر كسي تنها  به فكر خويش و بس، چه دليلي جز در حاشيه قرار دادن معنويت و خدا در زندگي دارد؟!
همنشيني و همبازي شدن با حيوانات و سرگرم شدن با سينما، تئاتر و انواع فيلم‌ها و ... همه ميوه دوري از خدا و براي پر كردن خلأ عاطفي و احساس تنهايي است.
شناخت و آشنايي با خدا سبب مي‌شود انسان ها از روي مهر و محبت به هم نزديك شوند و پيوند قلبي و عاطفي ميان آن‌ها ايجاد شود.
علاوه بر چهار مورد مذكور ظلم ستيزي، طاغوت شكني، فرار از تملق و چاپلوسي، عزت نفس و دوري از تواضع و ذلت در برابر صاحبان زر و زور و تزوير، و غير اين‌ها، كه همگي نشانه كمال و وارستگي انسان است، از فوايد و نتايج خدا شناسي است. عقل حكم مي‌كند براي نيل به مقام "انسانيت" بايد خدا را شناخت.
پي نوشت:
1 - منطق خداشناسي، آيت الله حسين نوري، ص 11 - 10.
2 - جمعي از نويسندگان، معارف اسلامي، نشر معارف، ج 1، ص 40.
3 - در راه حق، پرسش‌هاي پيرامون خدا و ايمان، كتاب ش 6، ص 127.
4 - آلوين تافلر، موج سوم، ص 9.

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 14:1 |
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
پرسش:
در حديث قدسي آمده است: «گنج پنهاني بودم، دوست داشتم شناخته شوم؛ پس مردم را آفريدم براي اينكه شناخته شوم.» پس چرا انسانها از تفكّر در خدا منع مي‎شوند؟ و راه شناخت خداوند چيست؟
پاسخ:
اين حديث سند معتبري ندارد. مراد از معرفت خدا كه كمال اشرف و اعلاي هر انسان است، معرفت حقيقت ذات خدا نيست؛ زيرا آن معرفت عقلاً و نقلاً محال و غير قابل حصول و به اصطلاح، محاط، محيط نشود و بنابراين در احاديث شريفه از تفكّر در ذات خدا نهي شده است.
جايي كه حقيقت بسياري يا همه مخلوقات بر بشر مجهول است و جز به خواصّ و آثار آنها پي نبرده است، حقيقت ذات اقدس ربوبي چگونه امكان درك دارد؟ هرچه بشر در ذات او فكر كند به جايي نمي‎رسد.
خدا را بايد به صفات و اسماء الحسني و آثار قدرت او ـ كه در كاينات ظاهر است ـ شناخت؛ چنانكه در قرآن مي‎فرمايد: «وَ فِي الْاَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِروُنَ» ذاريات/21 در وجود خودمان و اين انساني كه يكي از مخلوقات به ظاهر بسيار كوچك اين عالم است بايد تفكّر نمود.
با اين همه بررسي‎هايي كه در طول قرون، در عجايب باطن و ظاهر و نظامات حاكم بر آن انجام شده، هنوز هم بشر خودش بر خودش مجهول است. اين است يكي از معاني متعدّد و معرفت آموز حديث شريف «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (بحار: 20/32) خدا را بايد به آياتش شناخت و در آياتش، در خلق آسمانها و زمين، كرات و كهكشانها، فضا و مخلوقات زنده برّي و بحري و هوايي تفكّر كرد، كه به فرمودة قرآن هم، اينها براي خردمندان آيات و نشانه‎هاي حقّند.

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 13:52 |
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
پرسش:
چرا خداوند ما را از تفكر در حقيقتش منع كرده است؟
پاسخ:
‌ خداوند در قرآن يا حديث قدسي انسان را از تفكر در ذات خودش منع كرده است. بلي حضرات معصومين(ع) مردم را از تفكر در كُنْه وجود خداوند نهي فرموده اند. اين را عقل نيز تأييد مي كند، زيرا بشري كه از هر جهت محدود است،‌ قادر نيست به كُنْه موجودي كه از هر جهت بي نهايت است،‌ پي ببرد.
حضرت صادق(ع) فرمود: "بر حذر باشيد از تفكر در كنه ذات خدا چون نتيجه اي غير از سرگرداني و گمراهي ندارد".
ما در دل طبيعت پرورش يافته ايم و همواره با اين دستگاه تماس داشته و با آن انس گرفته ايم. هر چه ديده ايم، پديده هاي طبيعي بوده و علم و قدرت ما محدود است. با اين حال و با اين همه محدوديت چگونه مي توانيم به كنه وجود خداي نامحدود دست يابيم؟! چگونه علم محدود ما مي تواند از كنه وجود نامحدود خبر دهد؟ خدايي كه مانند ندارد و هيچ شباهتي به مخلوقاتش ندارد،‌ چگونه مي توان از ذات او خبر داد؟ امامان معصوم(ع) كه گفته اند در ذات خدا تعقل و تفكر نكنيد، از يك واقعيت و حقيقت خبر داده اند،‌ و آن اين كه رسيدن به كنه خدا براي بشر غير ممكن است و شبيه اين مي باشد كه بگوييم دريا را در كوزه جا بدهيم،‌ كه امري است نا ممكن، زيرا علم حقيقي و واقعي به كنه يك حقيقت،‌ احاطه به آن است،‌ يعني شخص عالِم به معلوم خويش محيط است. از نظر عقل،‌ احاطة وجود محدود به يك وجود نامحدود محال است، يعني نامحدود نمي تواند در حيطة محدود قرار گيرد؛ پس انسان كه وجود محدود است‌، نمي تواند احاطه به يك حقيقت نامحدود و نامتناهي داشته باشد، پس علم حقيقي به ذات نامحدود براي بشر ناممكن است.
بنابراين عقل انسان وي را از تفكر در ذات الهي نهي مي كند و كلمات معصومين نيز به حكم عقل دلالت مي كنند.
[+] نوشته شده توسط محمد در 13:49 |
یکشنبه چهارم فروردین 1387
خوش امد گویی

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 18:40 |
یکشنبه چهارم فروردین 1387
پرسش:
چه اشكالي داشت خداوند تبارك و تعالي‌، زن عمو و زن دايي را نيز، جزء محرم‌ها قرار مي‌د اد؟ در حالي كه قرآن محرم اعلام نكردن آن‌ها، مانع نشده كه كسي به آن‌ها نگاه محرمانه نداشته باشد.
پاسخ:
1. اگر چنين پرسش هايي گسترش داده شود، حدّ و مرزي نخواهد داشت‌، بر فرض كه به پرسش بالا پاسخ مثبت داده شود، باز پرسيده خواهد شد، چرا خداوند زن برادر، دختر خاله‌، دختر عمو، دختر عمه‌، دختر دايي و... را محرم قرار نداده است‌.
2. اين كه حكم خداوند چيست و مردم در برابر حكم خدا چگونه عمل مي‌كنند، دو موضوع جداي از هم است‌. اعتقاد همة ما اين است كه "وَ اللَّه‌ُ عَلِيم‌ٌ حَكِيم‌ٌ ;(حجرات‌، 8.) و خداوند دانا و حكيم است‌." و معتقد هستيم خداي حكيم‌، هيچ كاري و هيچ حكمي بدون مصلحت و حكمت انجام نمي‌دهد; از ا ين رو، حكم به محرم بودن مادران‌، دختران‌، خواهران‌، عمه‌ها، خاله‌ها، دختران برادر، دختران خواهر، مادران رضاعي‌، خواهران رضاعي‌، مادر زن‌، دختران همسر، همسران پسر و...(نسأ، 23.) را بيان فرموده است تا غير محرم‌ها مشخص شوند و اين محرم‌ها، يا رابطة نسبي و يا سببي و يا رضاعي دارند; زن دايي و زن عمو، هيچ يك از اين ويژگي‌هاي سه گانه را ندارند; بله‌، زن دايي و زن عمو، اگر يكي از محرم‌هاي ياد شده در آية بالا باشند، محرم هستند; در هر حال‌، افزون بر اين كه ما بايد احكام الهي را با جان و دل بپذيريم و عمل كنيم‌، لازم است براي محرم و نامحرم بودن اشخاص‌، طبق ضابطه و اصول‌، برخورد كنيم‌; كساني كه به نوعي با هم خويشاوندي دارند، مانند چند گروهي كه در آية بالا بيان شد، محرمند; اما اگر با هيچ يك از اصول خويشاوندي‌، شرائط محرم بودن را نداشته باشند، چنان چه آن‌ها را محرم بدانيم‌، بي دليل خواهد بود.
اما اين كه فرموده‌ايد قرآن‌، مانع از نگاه محرمانة زن دايي و زن عمو نشده است‌، پذيرفتني نيست و كلّيت ندارد; زيرا ممكن است در يك منطقه و محلي بر اساس عادت‌ِ غلط، چنين نگاهي رواج پيدا كرده باشد، اما به يقين در بيش‌تر مناطق مسلمان‌نشين‌، چنين نگاهي وجود ندارد و مسلمانان‌، زن دايي و زن عمو را محرم نمي‌دانند.(ر.ك‌: تفسير الميزان‌، علامه طباطبايي‌;، ج 4، ص 416 ـ 431 و ص 490 ـ 993، دفتر انتشارات اسلامي
[+] نوشته شده توسط محمد در 18:37 |
یکشنبه چهارم فروردین 1387
پرسش:
فلسفه حرمت استمنا چيست؟
پاسخ:
از جمله گناهان كبيره‏اي كه بر آن وعده عذاب داده شده، استمنا است.
صاحب جواهر الكلام در آخر كتاب حدود مي‏نويسد: هر كسي با دست يا عضو ديگرش استمنا كند، بايد تعزير شود، چون كار حرام انجام داده و مرتكب كبيره شده است. چنان كه از حضرت امام صادق (ع) در اين باره (استمنا) مي‏پرسند، حضرت در پاسخ مي‏فرمايد: "(استمنا) گناه بزرگي است كه خداوند در قرآن مجيد آن را مور نهي قرار داده است. استمنا كننده مثل اين است كه با خودش نكاح كرده و اگر كسي چنين كاري بکند و او را بشناسم، با او هم غذا نخواهم شد".
راوي مي‏پرسد: از كجاي قرآن حكم آن فهميده مي‏شود؟ فرمود: از آيه "هر كس با غير از همسر و كنيزش شهوتش را دفع كند، ايشان تجاوز كارانند".(1) راوي مي‏پرسد: گناه زنا بزرگ‏تر است يا استمنا؟ حضرت مي‏فرمايد: استمنا گناه بزرگي است.(2)
سؤال از "خضخضه" شده است و معصوم آن را از فواحش دانسته است و معناي خضخضه استمنا است.(3)
علت اصلي و فلسفه حرمت استمنا آن است كه استمنا دفع شهوات از راه غير طبيعي است كه هم به جسم و هم به روح آسيب جدي وارد مي‏كند.
"اين عمل مبتلايان را به ضعف قواي شهواني دچار مي‏كند.... شهامت و درستي از آنان سلب مي‏شود... عمل غير طبيعي جنسي يعني استمنا، يا جلق روابط نزديكي به حواس پنج گانه دارد. در درجه اول، در چشم و گوش اثر مي‏گذارد... علاوه بر اين‏ها تحليل رفتن قواي جسماني و روحاني، كم شدن خون، پريدگي رنگ، نقصان حافظه، لاغري، ضعف و سستي زياده از حد، بي اشتهايي، كج خلقي، عصبانيت، (سرگيرجه)... از بيماري هايي است كه گريبان مبتلايان به جلق(استمنا) را خواه گرفت. البته آن هايي كه از لحاظ جسمي قوي هستند، ممنكن است قدري ديرتر به اين بيماري‏ها دچار شوند، ولي به هر حال عدم ابتلا به آن‏ها از محالات نيست و خواه ناخواه همه بايد به چنين مصائبي گرفتار شوند. از بدبختي‏ها مبتلايان به جلق يكي اين است كه قوه اراده آنان به كلي مختل مي‏گردد و لذا وقتي به عمل خود پي مي‏برند آن قدر اراده ندارند كه به ترك كردن ان اقدام نمايند.(4)
پي نوشت‏ها:
1 - مؤمنون (23) آيه 7.
2 - شهيد دستغيب، گناهان كبيره، ج 2، ص 331.
3 - وسايل الشيعه، ج 14، ص 267.
4 - گناهان كبيره، ج 2، ص 334.
[+] نوشته شده توسط محمد در 18:35 |
یکشنبه چهارم فروردین 1387
پرسش:
اگر خداوند زيبايي مطلق است چرا اجازه ديدن همه چيز را به انسان نمي دهد؟
پاسخ:
آن چه محور اصليِ استدلالتان در اين پرسش است اين است كه پس از اذعان به ارتباط عالم به خدا و جلوه‏ي حق بودنِ  آفرينش و پرتوي از حُسن و زيبايي بودن پديده‏ها، اين تلازم را به دست آورده‏ايد كه پس در اين صورت مي‏توانم خيلي راحت به  تمام پديده‏ها (مخصوصاً زيبائي‏ها) نگاه كنم، چون در واقع اين نگاه به نشانه‏ها و تجلّي‏هاي رنگارنگ و متنوّع خدا در عالَم است. و  آن گاه كه با خطّ و نشان‏هاي محدوديت‏ساز دين در مورد اين نگاه‏ها برخورد مي‏شود، تعجّب كرده و مي‏گويد:
  1ـ چرا خداوند، نگاه به خيلي چيزها را حرام كرده؟
  2ـ مگر نه اين است كه اين زيبائي‏ها همه از خداست، پس چرا نمي‏شود به آينه‏ي نمايانگر خدا نگريست؟
  براي پاسخ به اين سؤالات، ضمن تأكيد بر توجّه به مقدّمه گفته شد، عرض مي‏شود كه:
  1. همچنان كه خداوند خيلي از خوردني‏ها و آشاميدني‏ها را حلال كرده و فقط اندكي از آن را تحريم نموده، به همين ترتيب،  بسياري از پديده‏ها، اشياء و آفريده‏ها را مي‏توان ديد و فقط ما از ديدنِ چند قلم محدود از امور منع شده‏ايم. نگاه كردن زن و شوهر به  يكديگر حتي با قصدِ لذّت و ميل جنسي نيز كاملاً حلال بوده و صد در صد مورد تأئيد، بلكه تشويق دين و دين‏آفرين (خداوند)  است. و همچنين نگاه كردن همجنس به همجنس چنانچه توأم با انگيزه‏هاي شهواني و لذّت‏خواهي نباشد، اشكال ندارد (به شرط  عدم نگاه به شرمگاه) و همچنين نگاه به ساير محرم‏هاي نَسبي (پدر، مادر، خواهر، عمه، خاله، مادربزرگ‏ها، پدربزرگ‏ها، فرزندان،  نوه‏ها) نيز به همان شرطي كه در مورد همجنس‏ها گفتيم اشكال ندارد. به همين ترتيب نگاه كردن به محرم‏هاي سَبَبي (داماد، عروس،  پدرزن، مادرزن، و والدين همسر) نيز با حفظِ شرط گفته شده ايراد ندارد. حتي نگاه كردن به صورت و دست‏هاي زن نامحرم به شرطِ  عدم انگيزه‏ي لذت و شهوت، و زينت‏مند نبودن دست و صورت (آرايش يا حلقه و... نداشته باشد) - به فتواي مشهور ـ حرام نيست.  هر چند احتياط در حفظ و خودداري از اين نوع نگاه‏هاست. همه‏ي اين‏ها در كنار جواز نگاه به طبيعت، ساختمان‏ها، اماكن، باغ‏ها و  صدها هزار پديده‏ي ديگري است كه حتّي برخي از آن مي‏تواند مستحب هم باشد (مثل نگاه به طبيعت و جويبارها كه مورد تشويق  قرار گرفته است).
  2. با توجه به شرط گفته شده در نكته‏ي پيشين چنين فهميده مي‏شود: هر آن چه زمينه‏ي نفوذ شيطان، هوسراني، نظربازي و بر  هم زدنِ آرامش فكري و ترويج شهوت‏راني را فراهم كند، ممنوع و حرام مي‏باشد. تصوّر ما اين است كه نيازي به توضيح علل اين  شرط و حرمت نقض آن نباشد.
  چه اين كه دشمنِ قسم‏خورده‏اي مثل شيطان، تعهّد كرده تا اكثر انسان‏ها (مگر بندگانِ برگزيده و مخلص) را جهنّمي نكند،  دست‏بردار نباشد و زمينه‏ي نفوذِ اين دشمن نيز هوسراني و نگاه است. جهت آگاهي فزون‏تر از اهميت «نگاه» و اثرات مخرب  «نگاه‏هاي لذت طلبانه‏ي شهوتراني» به احاديث و عبارت‏هاي زير دقت فرمائيد:
  ـ نگاه، دام شيطان و وسيله‏ي صيد اوست(حضرت اميرالمؤمنين علي(ع)، غررالحكم).
  ـ حتي از نگاه‏هاي غيرحرام، ولي افراطانه نيز دوري كنيد! چون همين‏هاست كه بذرِ هوي و هوس را در دلتان افكنده و محصول  غفلت به دستتان مي‏سپارد( رسول اكرم(ص)، بحار، ج 72، ص 199).
  ـ چشمي كه با شهوت پوشيده شد، ديگر عاقبت را نخواهد ديد(حضرت امير(ع)، غررالحكم).
  ـ نگاه زياد، حسرت زيادتر و تأسف بدتر بر جاي مي‏گذارد(حضرت امير(ع)، بحار، ج 77، ص 286).
        
        چشم دل باز كن كه جان بيني            Eآن چه ناديدني است، آن بيني   
  (حضرت رسول‏اكرم(ص)، بحار، ج 104، ص 41 - ترجمه‏اي منظوم از حديث: «غَضُّوا اَبصارَكُم تَرونَ العجائب»).
  ـ مؤمن آن چيزي را مي‏بيند كه عبرتش فزايد. وگرنه منافق است و ره گم‏گشته(حضرت اميرالمؤمنين(ع)، بحا، ج 78، ص 50).
  - اگر دل، سنگيني عظمتِ سلطنتِ الهي را بداند، ديده‏ها برنامه‏اي جز چشم‏پوشي نخواهند داشت(حضرت اميرالمؤمنين(ع)، بحار، ج  104،  ص 41).
  با توجه به احاديث گفته شده، رمز و راز و حكمتِ ممنوعيت نگاه‏هاي شهواني تا اندازه‏اي روشن گرديد. مخصوصاً كه تجربه  روان‏شناختي نيز اثبات كرده، نگاه سرآغاز دوستي‏هاي نافرجامِ دختران و پسران شده و موجبِ بحرانِ خانوادگي - رواني و انفجار  لايه‏هاي عفت و حياء جوانان و پديده‏ي دختران و پسران خياباني شده است.
  3. شايد عدّه‏اي ادّعا كنند: «چرا نگاه به دست يا صورتِ زينت شده‏ي زن حرام است؟ وقتي من با انگيزه‏ي شهوت و لذّت نگاه  نمي‏كنم ديگر چه دليلي بر حرمت است؟
  در جواب گفته مي‏شود: اوّلاً) همين زينت‏ها و آرايش‏ها، تلازم با ايجاد وسوسه و پديدآوري نگاه حرام دارد. يعني ضريب  خطرساز بودن زينت در جلبِ نظرهاي آن چناني، بسيار بالاست. ثانياً) منظور از انگيزه‏ي شهوت و فساد، اين نيست كه حتماً توأم با  اين نگاهي كه همين الان انعقاد آن هستي، در شما قصد لذت و شهوت پديد آيد! خير! اگر اين فساد جنبه‏ي بالفعل (زمانِ نگاه)  نداشته و بتواند هر چند در آينده شما را به خود مشغول كند و موجبات تصوّرات و تخيّلات شيطاني در شما را فراهم سازد، باز هم  حرام و گناه است.
  به اصطلاح دقيق‏تر: هر نگاهي كه يكي از اين دو آفت همراهش باشد حرام و ممنوع است: لذت و ريبه. «لذت» همان حالتِ  نفساني و خوش آمدن شيطاني‏اي است كه دقيقاً همزمان با نگاه در خاطر و نفس شما پديد مي‏آيد و «رَيبِه» آن حالتي است كه فعلاً  توأم با فساد و شهوت نيست، ولي در آينده مي‏تواند موجباتِ تشويش روحي و اضطراب جنسي را فراهم آرد.
  ثالثاً) بر فرض كه يك نفر بتواند آن چنان خود را كنترل كند كه نه لذّت پيدا كند نه ريبه (فساد بالقوّه)، ولي باز اين هم دليل بر مُعاف  بودنِ وي از حكم حرمت و ممنوعيّت نمي‏شود، چون احكام و قوانين بر محور اكثريت و حالتِ غالب مي‏چرخد، نه افراد و  اقليّت‏هاي استثنايي!! از اين‏رو قانونِ نگاه نيز شامل ساير قوانين الهي و بشري، كلّي بوده و استثناءپذير و تبعيض‏ساز نيست!
  در آخر: توصيه مي‏شود همگان نسبت به احكام الهي، به ويژه احكام نگاه مقيّد بوده و از «توجيه» و ايجاد بستر رواني جهت گريز  از واقعيت آن هم با سر پوش گذاشتن بر حقايق و انگيزه‏ها دست بردارند. چنان چه تمايل داريد به مظاهر الهي و جلوه‏هاي او نگاه  فرمائيد، آن هدفي را برگزينيد كه خداوند توصيه كرده: نگاه مهربانانه به پدر و مادر، نگاه برادرانه به برادران ايماني آن هم با  انگيزه‏هاي الهي، نگاه به عالم ربّاني، نگاه به حاكم عدالت‏مدار و ظلم‏ستيز، نگاه به قرآن كريم، نگاه به طبيعت و باغستان‏ها و  جويبارها، نگاه به كعبه(روايت از رسول اكرم(ص)، بحار، ج 74، ص 73 و ج 10، ص 368).  باشد كه با حفظ پارسايي و كنترل مدار نگاه، به بالاترين  سعادت نگاه كه همانا نظاره كردن بر جمال ولي امر حضرت بقية‏الله الاعظم (روحي و ارواح العالمين له الفداء) است نائل بشويم.
        
        چه خوش است صوت قرآن از تو دلرُبا شنيدن            Eبه رُخَت نظاره كردن، سخن خدا شنيدن   
  جان كلام اين كه: هر كس بهتر مي‏داند نگاه‏هايش با كدامين نيّت و اثري همراه است. جهت مطالعه بيشتر ر.ك:
 چشم و نگاه، محمد حسين حقجو، نشر مركز فرهنگي المهدي(عج)
[+] نوشته شده توسط محمد در 17:54 |
پنجشنبه یکم فروردین 1387
درمورد یهود
پرسش:
چرا قوم يهود را به بدي ياد مي كنند؟
پاسخ:
تاريخ يهود يكي از عجيب ترين و پرحادثه ترين تواريخ جهان به شمار مي رود. يهود خود را ملت برگزيده خداوند و بقيه را حيوانات انسان نما مي دانند و از ارتكاب هيچ جرم عمل ناشايست و خطرناكي مضايقه نمي كنند. اين ملت نسبتاً كوچك آن قدر نيرنگ و توطئه از خود نشان داده كه از حد و حصر خارج است و از اين رو در طول تاريخ قوم يهود منفور ملت ها بوده و هستند .
گوستا و لويون فرانسوي مي گويد:(1)
قوم يهود واقعاً جرثومه فساد و مظهر لجاجت است اين قوم مكارو خدعه گر در همان روزهاي پيدايش خودآن قدر با حضرت موسي ص كجروی  و بدرفتاري كردند كه چنيين مرتبه برايشان عذاب اليه نازل شد(2).
رسول گرامي اسلام ص در آغاز هجرت وبه محض ورود به شهر مدينه طي عهد نامه اي با يهوديان مدينه پيمان حسن هم جواري و عدم تعرض و عدم مزاحمت بست , اما آنان باخوی تبهكاري و مفسده جويي 

 در پنهاني برخلاف مضمون عهدنامه به اذيت و آزار پيغمبر ومسلمانان مي پراختند تا اين كه در جنگ احزاب آشكارا به همكاري كفار قريش شتافته و عليه پيغمبر اسلام به نبرد پراختند, ولي خداوند آنان را به خاك ذلت نشاند وپيامبر دستود داد تاتمام يهود را از جزيره العرب بيرون كنند(3).
هم اكنون سرزمين اسلامي فلسطين در زير ضربات وحشتناك و ويران گر اين قوم قسي القلب قرار گرفته و هرروزتعدادي از آنان شربت شهادت مي نوشند و هزاران فلسطيني نيز از وطن اصلي خود آواره شده اند. اين قوم بي ادب وهتاك حتي با خداوند هم بي باكانه برخورد مي كنند. قرآن مجيد مي فرمايد: وقالت اليهود يدالله مغلولة;(4)يهود گفتند: دست خدا(با زنجير) بسته است . دست هايشان بسته باد و به خاطر اين  از رحمت الهي دور شوند و لعنت خدا بر آن ها باد; بلكه دست  خدا    هميشه باز است و هر گونه بخواهد انفاق مي كند. و هرمقدار از آيات قرآن كه بر تو (اي محمد) فرود آيد بر سركشي و كفر آن ها بيفزايد و ما به كيفر آن تا قيامت آتش كنيم و عداوت را در ميان آن ها افروختيم . هر گاه براي جنگ با مسلمانان آتش بر افروزند خداوند آن را فرونشاندو آنان در روي زمين به فساد بكشوند و خداوند مفسدان را دوست ندارد.
اين قوم بيزار از حق در دشمنی  بااسلام هم پاي مشركانند. قرآن مي فرمايد:لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا;(5) سرسخت ترين مردم در دشمني با مسلمانان ,یهود و مشركان مي باشند. يهود ملتي پست و بي شرافت است كه جامعه بشري و عالم انسانيت از دست آنان زخم هاي بسيار بر تن دارد و از اين رو از آنان متنفر است و مکرر آن ها را از كشورهاي جهان بيرون كرده اند. در سال 1290مردم انگلستان از دست یهود به ستوه آمدند و انها را از انگلستان بيرون راندند و تا چها رصدسال ورودشان به انگلستان ممنوع شد.ازفرانسه چند بار رانده شدند, در آلمان هم چندين بار طرد شدند و از اسپانيا, شوروي , لهستان$ ايتاليا$ روماني $سويس , بلغارستان و مجارستان رانده شدند.(6) از صفات زشت اين قوم تحريف گري است , چنان چه تورات را تحريف نموده اند و قرآن هم آنان را قوم تحريف كننده ياد كرده است .(7)
(پـاورقي 1 سيدمحمد شيرازي , دنيا و يهود, ص 11
(پـاورقي 2 همان , ص 173
(پـاورقي 3 همان و مصطفي حسيني دشتي , معارف و معاريف , ماده يهود.
(پـاورقي 4 مائده (5 آيه 64
(پـاورقي 5 همان , آيه 82
(پـاورقي 6 مصطفي حسين دشتي $ معارف و معاريف$ ماده يهود.
(پـاورقي 7 نساء(4 آيه 46

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط محمد در 19:10 |
پنجشنبه یکم فروردین 1387
پرسش:
خوانده ام كه ايمان به معاد در بين يهود و نصاري ناقص است (احتمالاً فقط روحاني است)؛ لطفاً توضيح بفرماييد.
پاسخ:
براي روشن شدن پاسخ بايد در دو بخش جداگانه بحث شود:
الف) معاد در بين يهود:
در اين زمينه سه سوال مطرح مي شود. آيا يهوديان اساسا معاد و رستاخيز را قبول داشتند يا خير؟ بر فرض قبول آيا جزو اصول آنها است يا خير؟ و آيا به معاد جسماني قائلند يا روحاني؟
قبل از پرداختن به جواب اين سوال ها ذكر اين نكته لازم است كه اولا به تصريح قرآن كريم و شهادت تاريخ دين يهوديت و مسيحيت دچار تحريف شده است. ثانيا اين دو دين داراي فرقه هاي بسيار گوناگون و متنوع هستند كه گاه داراي آراي متناقض در يك زمينه هستند.
1- يهود و رستاخيز:
در مورد اعتقاد يهوديان به رستاخيز آقاي دكتر جواد مشكور در دو مورد از كتاب خلاصه اديان تصريح مي كند بر اينكه بر خلاف مسلمين و نصاري، يهوديان اعتقاد روشني به آخرت و روز جزا ندارند و سزا و جزاي اعمالشان را بيشتر در اين جهان مي دانند و اعتقاد به رستاخير كه در دين ايشان ذكر شده اعتقادي قديم نيست و چنانجه از پيش گفتيم اين عقيده را پس از آزادي ايشان از اسارت بابل به دست كورش از نشست و برخاست با ايرانيان زرتشتي فرا گرفتند.(خلاصه اديان، دكتر محمد جواد مشكور، ص134 و 142) ليكن در كتاب گنجينه از تلمود (احاديث شناسي يهود در سال 216م توسط دانشمندي يهودي بنام رابي يهودا همراه يكصد و پنجاه تن از علما يهود جمع آوري شد و ميشتاه ناميده شد چون كتاب ميشتاه نياز به شرح داشت علماي يهود بر آن شروحي نوشتند به نام گمارا از تركيب ميشتاه با گمارا كتابي عظيم در بيان عقايد يهوديت بوجود آمد كه معروف است به تلمود) كه به صورت تفصيلي به اين بحث پرداخته استفاده مي شود كه يهوديان معتقد بر معاد هستند و معاد جزو اصول دين آنهاست. نويسنده در اين كتاب تصريح مي كند كه در تعليمات ديني دانشمندان يهود هيچيك از موضوعات مربوط به جهان آينده مانند اعتقاد به رستاخيز مردگان داراي اهميت نيست اعتقاد به رستاخير يكي از اصول دين و ايمان يهود است و انكار آن گناهي بزرگ محسوب مي شود در تلمود چنين آمده است: «كسي كه به رستاخيز مردگان معتقدد نباشد و آن را انكار كند از رستاخيز سهمي نخواهد داشت»(گنجينه اي از تلمود، ص362، نقل از سنهدرين 90 الف) ليكن بايد گفت اين اعتقاد گروهي از يهوديان به نام فرسيان است حال اگر گروهي ديگر به نام صادوقيان چنين تعليم مي دادند كه با مردن جسم روح نيز معدوم مي شود و مرگ پايان موجوديت انسان است و دليل صادوقيان بر رد رستاخيز مردگان اين بود كه در اسفار پنجگاه تورات ذكري از اين موضوع به ميان نيامده در مقابل فرسيان مخالفت كرده و مواردي را ذگر كرده اند كه تورات اشاره به مسئله رستاخيز دارد كه فعلا جاي تفصيل نيست.
2- همگاني بودن معاد:
اختلاف عظيم ديگر در بين علمايي از يهود كه معتقد به معاد هستند واقع شده كه آيا معاد براي همه افراد است؟ بعضي قائلند براي همه مردگان و برخي معاد را مختص يهوديان دانسته و عده ديگر محدود تر از اين گفته اند و تصريح كرده اند كه حتي يهودياني كه لياقت و امتيازات لازم را كسب نكرده باشند از پاداش زندگي بعد از مرگ محروم خواهند بود و برخي اين نظريه را قائل شده اند كه فقط مردگاني كه در خاك اسرائيل خفته اند از تجديد حيات بهره مند خواهند بود.
3- معاد روحاني يا جسماني:
اما در باره اينكه معاد را يهود جسماني مي داند يا روحاني از مجموع نوشته هاي آنها معاد جسماني استفاده مي شود گرچه در نحوه اين معاد جسماني اختلافاتي دارند.
4- چگونگي معاد جسماني:
مثلا پيروان مكتب شماي مي گويند شكل يافتن انسان در جهان آينده مانند شكل يافتن او در اين جهان نخواهد بود در اين جهان شكل يافتن بدن از پوست و گوشت شروع شده و با رگها و استخوانها خاتمه مي يابد ولي در جهان آينده بر عكس از رگها و استخوانها آغاز و با پوست و گوشت پايان مي پذيرد.(گنجينه اي از تلمود ص368 نقل از حزقيال 8:37) اما پيروان مكتب هيلل مي گويند شكل پذيرفتن بدن انسان در جهان آينده مانند شكل يافتنش در اين جهان خواهد بود يعني از پوست و گوشت شروع شده و با رگها  و استخوانها خاتمه مي يابد.
سوال ديگر كه در بين علماي يهود درباره رستاخيز مطرح است درباره افرادي است كه در اين دنيا داراي نقايص جسماني بوده اند آيا در آخرت هم اين نقايص جسماني را دارند يا خير. علماي يهود با استناد به برخي موارد از تورات و منابع ديگر قائل شده اند كه با همان نقايص جسمي برانگيخته مي شوند. مثلا در كتاب جامعه سليمان نقل شده كه نسلي ميرود و نسل ديگري مي آيد در شرح اين جمله علماي يهود در تلمود مي گويند يك نسل همان طور كه مي رود همانگونه نيز باز مي گرد و اگر كسي با پاي لنگ يا چشم كور از دنيا رفت با پاي لنگ و چشم كور برانگيخته خواهد شد.(جامعه سليمان 4:1) و قائلند كه مأمور واقعه عظيم رستاخيز ايلياس (الياس) نبي است چنانچه در ميشاسوطا جلد 9 ص15 نقل شده كه رستاخيز مردگان توسط ايليا عملي خواهد شد.
حاصل سخن:
از مطالبي كه ذكر كرديم به دست مي آيد كه در تورات نص صريحي بر معاد نيست بلكه اشاراتي است كه بعضي دلالت آنها بر معاد پذيرفته بعضي انكار كرده لهذا اصل وجود معاد در بين علماي يهود خصوصا يهود اوايل محل اختلاف است و ثانيا فرقه اي كه قائل به معاد هستند آن را جزء اصول دانسته و ليكن در اين كه آيا براي همه است يا بعضي افراد اختلاف داردند و ثالثا از نقل هاي كه در آخر از فرقه شماي و هيلل بيان كرديم روشن شد كه معتقدين به معاد از يهود معاد را جسماني مي دانند نه روحاني.
(براي يافتن مستندات اين مطالب مي توانيد به كتاب افتخار اسلام به ساير اديان تأليف محمد صادق فخر الاسلام ص129 به بعد و كتاب گنجنه اي از تلمود ص362 به بعد و كتاب خلاصه اديان ص134 به بعد مراجعه فرمائيد.)
ب) معاد در مسيحيت:
آنچه از كتاب مقدس و كتبي كه درباره مسيحيت نوشته شده به دست مي آيد اين است كه همه مسيحيان معتقد به رستاخيز هستند و در باره اينكه رستاخيز از اصول است يا خير، علماي مسيحي آن را جزء اصول مي دانند ليكن برتراند راسل در كتاب «چرا مسيحي نيستم» مي گويد اعتقاد به دوزخ پيرو تصميم شوراي خصوصي، هرچند كه اسقف اعظم كانت بري و اسقف اعظم پورت آن را به رسميت نشناختند، جزء اصول اعتقادي مسيحيت نمي باشد ليكن در تعاليم اساسي كتاب مقدس و به تصريح پولس و ديگر رسولان جزء اصول اعتقادي محسوب مي شود.(انجيل مرقس باب9 آيه 43-49، يوحنا باب 5 آيه 20-27، رساله اولاي پولس باب 15 آيه 15)
 اما در باره اينكه معاد جسماني است يا روحاني از مواضع متعدد از كتاب مقدس تصريح به جسماني بودن معاد شده چنانچه شيخ محمد صادق فخر الاسلام در كتاب افتخار اسلام بر ساير اديان مي گويد: «اقرار به معاد و حشر جسماني از ضروريات دين نصاري و مجمع عليه جميع فرق ايشان است و در اين مسئله با ما هيچ اختلافي ندارند و اقرار به حشر جسماني منصوص عليه اناجيل است در مواضع كثيره.» و ايشان شش مورد از مواردي را كه در اناجيل مختلف تصريح به جسماني بودن معاد شده را ذكر مي فرمايند.افتخار اسلام ...، شيخ محمد صادق فخر الاسلام ص120) ليكن نكته اي كه لازم به يادآوري است كه ولو علماي مسيحي و اناجيل تصريح به جسماني بودن معاد دارند ولي درباره لذات و آلام مي گويند در قيامت لذت و درد روحاني است كه اين خود يكي از موارد تناقض در عقايد مسيحيت است.(همان، ص121)
لازم به ذكر است كه گروهي از متألهين ليبرال و نو ارتدكس واقعيت هاي كتاب مقدس را انكار و قائل به روحانيت معاد شده اند.
مسئله ديگري كه نبايد از آن غفلت كرد مسئله رستاخيز حضرت مسيح در بين نصاري است كه قائلند مسيح مرد و بعد از مرگ زنده شد و اين رستاخيز جسماني بود كه بر اين مطلب در موارد متعددي از اناجيل تصريح شده است.(انجيل يوحنا 1/23، مرقس 15/45، مثي 28/9، لوقا 24/34 و يوحنا 20/25 و موارد ديگر) كه اين مسئله رستاخيز مسيح نبايد با مسئله معاد خلط شود.

براي مطالعه بيشتر مي توانيد در باره معاد در كيش يهود به كتابهاي
 خلاصه اديان تأليف دكتر محمد جواد مشكور،
 گنيجنه اي از تلمود تأليف راب ترجمه امير فريدوني گرگاني و
 درباره مسيحيت به كتاب هاي
 درآمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت تأليف محمد رضا زيبائي نژاد
، كلام مسيحي تأليف توماس ميشل ترجمه حسن توفيق
 و منابع ديگر مراجعه فرماييد

[+] نوشته شده توسط محمد در 18:49 |
پنجشنبه یکم فروردین 1387
پرسش:
 امـروز در مـيان يهود چنين عقيده اى وجود ندارد و هيچكس عزير را پسر خدا نمى داندبا اين حال چرا قرآن چنين نسبتى را به آنها داده است ؟
پاسخ:
  لـزومـى ندارد همه يهود چنين اعتقادى را داشته باشند , همين قدر مسلم است كه درعصر نزول  آيـات قرآن در ميان يهود گروهى با اين عقايد وجود داشته اند به دليل اينكه هيچ گاه نسبت فوق  را انـكـار نـكـردند و تنها آن را توجيه نمودند و نامگذارى عزير را به ابن اللّه به عنوان يك احترام  معرفى كردند
[+] نوشته شده توسط محمد در 18:48 |
پنجشنبه یکم فروردین 1387
پرسش:
 مـا شـنـيـده ايـم بـا ندامت و پشيمانى حقيقت توبه تحقق مى يابد , چگونه بنى اسرائيل كه از عمل گوساله پرستى پشيمان شدند مشمول عفو خدا واقع نشدند ؟
پاسخ:
  هيچ دليلى نداريم كه پشيمانى به تنهايى در همه جا كافى بوده باشد , درست است كه ندامت يكى  از اركان توبه است ولى يكى از اركان نه همه اركان .  گناه بت پرستى وسجده در برابر گوساله آن هم در مقياس وسيع و گسترده , آن هم براى ملتى  كـه آن همه معجزات ديده بودند گناهى نبود كه به آسانى بخشوده شود بلكه بايد اين ملت غضب  پروردگار را ببيند و طعم ذلت را در اين زندگى بچشد تا بار ديگر به اين آسانى و سادگى به فكر  چنين گناه بزرگى نيفتد .  
[+] نوشته شده توسط محمد در 18:47 |
 

Design  by www.Abdinasab.ir